X
تبلیغات
برگردگلم
تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 12:11 | نویسنده : مهساجون

خدایا التماست میکنم

همه دنیایت ارزانی دیگران.

ولی....

آنکه دنیای من است مال دیگری نباشد ..





تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 12:7 | نویسنده : مهساجون


این عکس همون طور که معلومه مربوط میشه به فیلم ارباب حلقه ها که توی شبکه تلویزیونی ایران به کرار پخش شده

این عکس ساختمانی رو نشون میده که موجودات وحشی و خونخوار و عجیب الخلقه در اونجا زندگی میکنن

به ساختمان واقع در فیلم توجه کنید (این عکس رو توی یکی از تالارهای گفتگو دیدم من عکس رو ننداختم)

حالا برای چی دارم این موضوع رو میگم

سالانه میلیون ها نفر برای طواف خانه خدا به عربستان میرن همون طور که میدونید دشمنان از این اتحاد مسلمانان ناراحتن و نمیدونن چطور میشه که این جمعیت ،

هر ساله به این مکان مقدس رهسپار نشن

و چون نمیتونن کعبه رو خراب کنن

از سالها پیش فیلمی به عنوان ارباب حلقه ها ساخته شد

و ساختمانی که توی عکس بالا مشاهده کردید رو محل زندگی موجودات خونخوار توی فیلم نشون دادن

و بعد از سالها که از اکران این فیلم میگذرد شروع به ساخت ساختمانی کردن که در شکل زیر میبینید

آیا شباهتی بین این دو ساختمان هستش ؟(منظورم ساختمان توی فیلم و ساختمانی که کنار کعبه ساختن)

الآن میپرسی که برای چی اینو ساختن؟

حداقل یکی از دلایلش  اینکه توی ذهن ها این موضوع شکل بگیره که افرادی که سالانه به این جا میان افراد خون ریزی هستن همان طور که توی فیلم ارباب حلقه ها نشون دادن

و یکی از دلایل دیگرش اینه که وقتی وارد خونه خدا میشی اون ساختمون جلب توجه میکنه تا خونه خدا

میبینی چطور برنامه ریزی های چند ساله دارن

و دقیقا پی گیری میکنن

ولی ما چی تاحالا تونستیم یه کار فرهنگی درست و حسابی انجام بدیم؟

البته ناگفته نماند که توی چند سال اخیر یه تکونایی خوردیم ولی چرا اینقدر دیر؟





تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 12:2 | نویسنده : مهساجون

می گن چرا انقدرتحت فشارش گذاشتی ؟ سکوت می کنم!می گن چرا نمی ذاری هرکاری که می خواد بکنه ؟ سکوت می کنم!می گن چرا اگر بهت توجه نکنه ازش دلخور می شی ؟ سکوت میکنم!می گن چرا وقتی می ره با یکی دیگه اشک می ریزی ؟ سکوت می کنم!می گن چرا تمام لحظه هات رو در حسرت با اون بودن خراب می کنی ؟ سکوت می کنم!می گن چرا همش به یاد خاطرات قدیمیت غصه می خوری ؟ سکوت می کنم!

می گن چرا همه ی کارهاشو زیر نظرداری ؟ سکوت می کنم!

می گن چرا در حسرت دیدنشی در صورتی که می دونی ناراحتت می کنه ؟ سکوت می کنم!
می گن چرا از عالم بریدی چسبیدی به کسی که برات از یه نفرم نمی گذره ؟ سکوت میکنم!می گن چرا حاضر نیستی به کسی نه بگی که دلت رو همیشه می شکنه ؟ سکوت می کنم!
می گن چرا واسش هر کاری می کنی در حالی که می دونی فراموش کاره ؟ سکوت می کنم!می گن چرا در برابر توهین و تمسخرش سکوت می کنی چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
فریاد می زنم:چون دوسش دارم...



تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 12:1 | نویسنده : مهساجون
چه کسی میگوید که گرانی شده است؟؟؟

دوره ارزانیست!
دل ربودن ارزان!
دل شکستن ارزان!
دوستی ارزان است! 

دشمنیها 
ارزان!
چه شرافت ارزان!

آبرو قیمت یک تکه نان!

و دروغ از همه چیز ارزان تر!

قیمت عشق چقدر کم شده است!

کمتر از آب روان...

و چه تخفیف بزرگی خورده
قیمت هر انسان



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 | 15:29 | نویسنده : مهساجون



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 | 15:12 | نویسنده : مهساجون

گرآهـآمـ بل عــزیــز . . .

تلفنـــے کـــﮧ زنگ نمــے خورב نیـآزے بـــﮧ اختراع نـבآشت!

حوصـلـــﮧ ات سر رفتـــﮧ بوב چسـ ـ ـ ـب قلـ ـ ـ ـب اختراع مـــے کرבے ،

مـــے چسبانـבیمـ رو ایـن ترک هآے قلبِ صاب مـُرבه یمـآن . . .

سآבه بگویمـ گرآهـآمـ بل عــزیــز :

« حـآل این روزهاے مرآ تو همـ مقصرے . . . »


cute-pink-teenage-girl-stuff- (24)




تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 | 14:59 | نویسنده : مهساجون
سلام بچه ها...اگه دلتون نونو عشق خواست ب این وب سربزنید....واقعاقشhttp://amishi-mamoshi.blogfa.com/نگه....



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 | 14:30 | نویسنده : مهساجون

دل نده .............

 

به آدم ها دل نده ...............

 

تو که از خدایشان عاشق تر نیستی

 

آن ها خدای خود را به نیمه نانی می فروشند

 

و تو را به نیمه شبی ............

 



تاريخ : شنبه بیست و یکم بهمن 1391 | 12:3 | نویسنده : مهساجون
سلام

بازم ب رنگ خون مینویسم چون دلم ازین دنیا خونه

وقتی بعد یه عمر دوستی دوستتون ترکتون میکنه چ حالی میشید؟سارا؟؟؟پس تو کجایی؟این بود دوستی؟این بود معرفتی ک ازش دم میزدی؟این بود؟تو ک گفتی مث بقیه نیستی دیدی توام آخرش بانامردی رفتی....هیچ نشونی ازت ندارم جز ی خط ک اونم ج نمیده....بی معرفت؟واسه تنبیه آدما ۶ماه خیلی زیاده...حداقل ی نشونی بده تا بیام معذرت خواهی...آخه توچطور دوستی بودی؟



تاريخ : یکشنبه نهم مرداد 1390 | 21:49 | نویسنده : مهساجون



تاريخ : یکشنبه نهم مرداد 1390 | 21:48 | نویسنده : مهساجون
همیشه با خودم میگم چرا لیلی به مجنون نرسید؟چرامجنون دیونه شد؟چرا؟

بعد فکر میکنم که مجنون از عشق لیلی دیونه شد حالا من می خوام جایم را با مجنون عوض کنم

 وتو جاتو با لیلی عوض کن اما هیچ گاه مغرور نشو چون ما را از هم دور میکند

ونمی گذاره پیش هم باشیم و با هم بمانیم. 



تاريخ : یکشنبه نهم مرداد 1390 | 21:47 | نویسنده : مهساجون
در کلام عاشقانه ات یک دریا صداقت یافتم

در سکوت عارفانه ات یک دنیا راز

در نگاه ارامت کوهی از صبر

در نرمی دستات استحکام پیوند را

درپهنای اغوشت نهایت یک عشق را

در گرمی بوسه ات اتش یک محبت را



تاريخ : یکشنبه نهم مرداد 1390 | 21:46 | نویسنده : مهساجون
به دریا بزن قایقت می شوم. حقیرم ولی لایقت می شوم.

من عاشق شدن را بلد نیستم.تو یادم بده عاشقت می شوم*

 

من امشب سکوت دلم را شکستم.سکوت شبستان غم را شکستم.

قسم خورده بودم که عاشق نباشم

به عشقت شکوه قسم را شکستم٫



تاريخ : یکشنبه نهم مرداد 1390 | 21:46 | نویسنده : مهساجون
دوست داشتن را نمی توان نشان داد ضربان های قلب را  نمی توان بر تصویر کشید

وافکار را نمی توان به زبان جاری کرد اما بدان که به زبانم گفته ام که در برابرت سکوت کند

 و به چشمانم سپرده ام که در برابر نگاهت شمرده نگاه کنند وبه افکارم دستور دادم

که تو را همیشه در یاد داشته باشند و به خود گفته ام که خود را فدای تو کند .



تاريخ : یکشنبه نهم مرداد 1390 | 21:45 | نویسنده : مهساجون
کاش به جاده گفته بودم که تو با دیگر مسافران فرق میکنی

کاش به تقدیر گفته بودم که  جنس تو ان چیز دیگر است

کاش به اسمان گفته بودم که من با نگاه تو جان میگرم

کاش به یاس ها گفته بودم که احساس را از تو اموخته اند

کاش به دریا گفته بودم که زلال بودنش را مدیون توست

کاش به خورشید گفته بودم که بودن وجود تو منجمد خواهد شد

کاش به پرستوها گفته بودم که به سوی تو کوچ کنند و در دل تو لانه سازند

کاش به قاصدک سپرده بودم نامه هایی که هر کدامشان را با خون دل نوشته بودم 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 14:27 | نویسنده : مهساجون

در سکوت دادگاه سرنوشت،


عشق بر ما حکم سنگینی نوشت،


گفته شد دل داده ها از هم جدا،


وای بر این حکم و این قانون زشت...

 




تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 14:27 | نویسنده : مهساجون
غروب بود ۰۰۰

                       آفتابگردون تو آسمون دنبال خورشید میگشت ۰۰۰

                                                           یه ستاره از اون بالا بهش چشمک زد۰۰۰

آفتابگردون اخم کرد و با نارضایتی سرشو انداخت برگردوند۰۰۰

 گل ها  هرگز خیانت نمیکنند۰۰۰



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 14:26 | نویسنده : مهساجون

چارلی چاپلین در نامه ای به دخترش نوشت  

 

 تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدنت را عریان نکن.

 

هرگز چشمانت رابرای کسی که معنی نگاهت را نمیفهمد گریان مکن.

 

 قلبت را خالی نگاهدار و اگر روزی خواستی کسی

 

را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد و به او بگو

 

 تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم

 

زیرا به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم...




تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 13:23 | نویسنده : مهساجون
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 | 18:47 | نویسنده : مهساجون
تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 19:40 | نویسنده : مهساجون
تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:36 | نویسنده : مهساجون
چه زود فراموش شدم...

چه زود فراموش شدم آن زمان كه نگاهم از نگاهت دور شد ....

چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....

مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !

با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،

راهی جز تنها ماندن ندارم !
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !

چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،

كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...

آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...

چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،

با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،

با اینكه برای خود كسی نبودم ،

اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !

چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !

هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،

هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم

كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .

خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،

خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .

چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن

و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !

باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،

هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !

چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....

تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،

می خواستم عاشق ترین باشم ،

برای تو بهترین باشم ،

اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...

چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:34 | نویسنده : مهساجون

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:33 | نویسنده : مهساجون

حست ميکنم نه نزديکتر به رگهايم بلکه در رگهايم ...

حست ميکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم....

حس ميکنمت عزيزدل ...

در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ...

تو اينجايي ،هميشه بودي من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو هميشه حاضربوده اي ومن غايب...

تو هميشه دلنگرانم بوده اي اين من بوده ام که تورا نديده ام ...

تو وفاکردي باصدجفايت ومن جفاکردم باصد وفايم ....

تو آني که آني مرا تنها نگذاشتي ومن مني هستم که فقط من بودم ...

تو ،تو،تو،آه از تو....

واي از من ...

از من بي تو از نفسي که بي تو فرو رود ...

کاش ديگران نفس بر نياييد اگر چنين فرو رود...

تو ميخواني مرا ومن اجابت نميکنم تورا ومن ميخوانم تورا وتو اجابت ميکني مرا ومرا از کرامتت شرميگين ...

هيهات که تو اهل کرمي ومن...

ومن حقيرم ،نميشنونم صدايت را ...

نميبينم روي ماهت را...

ميخواهم بيايم ...

اين بار ديگر ...

اين بار ديگر...

اين بار ديگر...

چگونه قل دهم که اين بار مي آيم؟

آخر از آن خبر ندارم آخر به دستان توست همه چيزدر دستان توست ...

کمکم کن ...

کمکم کن ميخواهم بيايم ....

آخر بايد آمد،بايد آمد...

چه خسته...چه با پاي شکسته...چه با دست بسته...بايد آمد...

بايد آمد...

بايد آمد...

اگر نيايم کجا بروم ؟

آخر مقصد از ازل نمايان بود،

اگر نيايم گم ميشوم،

اگر نيايم ،

اگر نيايم هوس ازپاي مرا درمي آورد اگر نيايم ...

واي بر من اگر نيايم...

چه خسته...چه با پاي شکسته...چه با دست بسته...بايد آمد...

واي اگر قدم بر ندارم واي اگر نتوانم ...

واي اگر...؟

امانم را بريده اين نفس...

امان از نفس سرکش که سرکشي ميکند وبس...

کمکم کن که جز توپناهي ندارم که اگر تو مرا در نيابي من ،من...

کمکم کن که بيايم

اگرچه خسته ...اگرچه باپاي شکسته ...اگر چه با دست بسته...



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:32 | نویسنده : مهساجون

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر


- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:22 | نویسنده : مهساجون
اگر یکی رو دیدی که بر میگرده نگات میکنه....بدون براش مهمی!

اگر یکی رو دیدی وقتی داری می افتی با عجله به سمتت می آد...بدون براش عزیزی!

اگر یکی رو دیدی وقتی داری می خندی نگات می کنه....بدون براش قشنگی!

اگر یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی باهات گریه می کنه...بدون دوستت داره



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:19 | نویسنده : مهساجون

اگه يه روز ديديد بچتون شكمش درد ميكنه!

اگه يه روز ديديد بچتون 2ثانيه هم تو دستشويي بند نميشه!

اگه يه روز ديديد بجتون دهنش بوي تلفن ميده!

اگه يه روز ديديد بجتون دم به ساعت جلوي آيينه است!

اگه يه روز ديديد بچتون هرروز پول توجيبيش تموم ميشه يا گم ميشه!

اگه يه روز ديديد بچتون به هر دفترش يه قفل زده!

اگه يه روز ديديد بچتون به جاي گوشي پاي شمارا گرفت جلوي دهنش!

اگه يه روز ديديد بچتون هرصداي زنگي رو بازنگ تلفن اشتباه ميگيره!

اگه يه روز ديديد بچتون بوي عطرمشكوكي ميده!

اگه يه روز ديديد بچتون دار كتاب ........ ميخونه!

اگه يه روز ديديد بچتون باصداي هرشرشري يا بارون ميفته گريه ش ميگيره!

اونوقته كه شما خيلي سه نقطه ايد... آگه نفهميديد كه بچتون عاشق شده!!!!!؟؟؟؟



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:18 | نویسنده : مهساجون
سقراط یکی از بدبخت ترین و زن ذلیل ترین انسانهای در طول تاریخ بوده  خیلی از دست زنش کشیده و فکر کنم از دست زنش هم مرد ! امروز یادش افتادم و خواستم یه طنز درباره ی سقراط بیچاره ی مفلوک بنویسم.

جونم واستون بگه كه حضرت سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق ”گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اين آشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و گزانتيپ به خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و نامهربان از آب در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه مرغان آسمان آتن هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك ريخته و حلوا پخش مي كردند.!

به هر حال حضرت سقراط حدود پنجاه سالي با گزانتيپ خاتون سر كرده و به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و رفتار سگي وي اثر مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد، گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد، متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره فتان يكي از دانشجويان ترم اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!

سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه… يك روز كت و شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز بعد ادوكلن «وان من شو» مي زد و سرش را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده و عينك آفتابي «رِيبن» زده و پشت ماشين اپل كورساي زرشكي اش جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز هندي «مرا ببوس» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون رو دعوت به پيتزا در رستوران «ببرهاي گرسنه» واقع در «شهرك شرق» نمود با افاده و ناز و كرشمه گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه: ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن و سال دختر خودت مي مونه!!! به هر حال اين درست كه سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و عينهو «يول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! وُلك، دختر آتني كه اين قدر نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي! آخه اون بچه رپ زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي و تن تنيه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره! مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن، شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آتن مشرق براي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ و هاي كلاس و استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش هفت بار بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم، مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي رفتن هاي و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو لات آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك دادنهايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!

خلاصه سرتان را درد نياورم. پس از اين كه اين پيغام و پسغام سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك سقراط بيان نمود! رومئو رگ گردني هم كه تازگي ها فيلم قيصر و اعتراض مسعود كيميايي را توي سينما شهر فرنگ نگاه كرده بود، كفشهايش را عينهو بهروز وثوقي وركشيده و به افتخار عشق وفادارش ژوليت يك پياله سركشيده و چاقوي ضامندارش را برداشت و رفت جلوي دانشگاه ادبيات و علوم انساني آتن وحالا نعره نكش كي بكش! علي ايحال بعد از آبروريزي مذكور و چاقو خوردن سقراط از رومئو و قشقرق وحشتناكي كه زن نانجيب سقراط به پا كرد حضرت استاد اجل به اين نتيجه رسيد كه ديگر نه برايش نزد مردم آبرويي مانده و نه عزت و حيا و شرفي! به قول معروف هر چه محبوبيت و معروفيت كه طي پنجاه سال عبادت و تعليم و تعلم و تدريش و شب زنده داري و زجر كشيدن ها و دود چراغ خوردن ها نزد اهالي آتن بدست آورده بود بر اثر لحظه اي غفلت و گرفتار شدن در دام ابليس عشق نابهنگام و نابهنجار دود شد و رفت هوا !!! به همين خاطر سقراط معظم در يكي از شبهاي سرد زمستاني تصميم گرفت كه براي رهايي از ننگ و رنگ كثيفي كه دامانش را لكه دار نموده بود، خودش رو خودكشي كنه و بدين ترتيب نه تنها براي هميشه از دست آن زن عجوزه هفت خطش راحت شده، بلكه داغ عشق ژوليت را نيز با مرگ خويش به فراموشي ابدي بسپارد! اما از يك طرف هم اون موقعها تنها راه خودكشي و انتحار يا طناب دار بود يا مدل پسر عموهاي «اوشين تاناكورا» هاراگيري با شمشير و نيزه و چاقو! خوب سقراط حكيم هم با خودش حساب كرد كه حالا بايد بگيريم بميريم چرا اين طوري با زجر و درد بميريم، هم بخواهيم به ديدار عزرائيل نايل شده و هم اينكه سلولهاي نحيف و عزيز بدنمون رو با دستهاي خودمون اره اره كنيم، اين كه نشد كار؟ ناسلامتي سقراطي گفتن، حكيمي گفتن، فيلسوفي گفتن!! بنده خدا، سقراط هر چي دنبال يك راه صيف تر و سالمتر و بدون درد و زجر گشت و جستجو كرد هيچ چيزي دستگيرش نشد كه نشد، از بدشانسي سقراط خان اون ايام هم هنوز قرصهاي آرامبخش مثل ديازپام و اگزازپام اختراع نشده بود كه با خوردن چند تا دونه ناقابلش خيلي رمانتيك و احساسي بزنه بند دلش و لباس خواب ابديش رو بپوشه و مثل يك بچه خوب و سر براه بره بخوابه توي رختخوابش و خواب اون دنيا رو ببينه؟! اينه ديگه وقتي مي گن علم چيز خوبيه بازم شماها بگين نه ثروت خوبه؟! علي ايحال سقراط با جمع بندي مسايل فوق و تفكرات و تدبرات خاص فيلسوفي بدين نتيجه رسيد كه اگر هم بخواد از دست زنش، گزانتيپ خاتون خلاصي يافته و هم اينكه آبرو وعزت واقتدارش لكه دار نشده و برو بچه هاي نازي آباد و درخونگاه و قلعه مرغي فلورانس برايش متلك و لغز و ضرب المثل درست نكنند كه: سقراط دستش به ژوليت نمي رسيد مي گفت كه پيف پيف بو پيف پاف!!! « ال جي» مي ده

فلذا تصميم گرفت كه با تقليد از فرمول مرگ امير كبير به زندگي خودش خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن بود و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟ تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته كه آن هم از توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا اب زنش هم به عنوان تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟! تازه از كجا معلوم ك فردا پس فردا همين خانم سقراط كه شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و بي پولي توي جيبهاشون،‌شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت» را ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه «اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد و بعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن و به ترانه I LOVE YOU گوش مي دادن و جناب كندي هم كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و الخ!

به هر تقدير پس از مشورت هاي بسيار جمع آوري عقايد و نظرات گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي»، سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از نيشكر خالص «سواحل خليج خوكهاي كوباي كنوني» به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از دوستان و رفقا و شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب كه «آسمان آبي بوده و خون هم سرخ و پرسپوليس زلزله قرمز مي پوشد و استقلال جغجغه آبي»،‌در يكي از صبحهاي دل انگيز برفي سال نمي دونم چند قبل از ميلاد دايناسور و بعد از ميلاد اژدها، با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير اسلاف و نوابغ و نوادر ديگر سپرده و والسلام نامه تمام!

 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 15:6 | نویسنده : مهساجون
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 | 22:28 | نویسنده : مهساجون
  • الکسا
  • فارسی بوک


  • برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


    دریافت كد گالری عكس در وب